تازه ترین ها

5 دیدگاه

  1. 1

    بهزاد فرشید

    با سلام
    من تا کنون اسم خانم محبوبه بهزاد فرشید رو نشنیده بودم و نمیشناختمشون. نمیدونم خانم فرشید خودشون هم بچه پرورشگاه بودن یا فقط با بچه های پرورشگاه اشنایی داشتن. شاید هم فقط تخیلی از بچه های پرورشگاه رو خانم محبوبه بهزاد نوشتن. ولی من که خودم بزرگ شده پرورشگاه هستم و آسیب های فراوان اجتماعی و ضربه های روحیه شدیدی خوردم با دیدن اینکه یک خانم ایرانی کتابی در مورد شرح حال ما نوشته اشک تو چشام حلقه زده. نمیدونم این نوشته من رو خود خانم محبوبه بهزاد هم میخوانه یا نه ولی به هر حال دوست دارم بگم : سرکار خانم محبوبه بهزار فرشید، افتخار میکنم که بانوان ایران انقدر با دقت به مساءل اجتماعی میپردازند و از شما خواهش میکنم از بچه هایی که در پرورشگاههای ایران (من از شرایط پرورشگاه های دنیا که خبر ندارم) با هزار بدبختی و ناراحتی و بی محبتی بزرگ میشن بیشتر بنویسید. ما کودکانی هستیم که بدون هیچ گناهی از آغوش پر مهر نادر و نصیحت های عاشقانه پدر محرومیم.
    خانم محبوبه بهزاد فرشید عزیز،عمرتون با عزت و نوشته هاتون پایدار

    قبول دارم/ندارم
    پاسخ
  2. 2

    ناشناس

    خانم عزیر از این همه اعتماد به نفس فقط لذت بردم خدا حفظت کند

    قبول دارم/ندارم
    پاسخ
  3. 3

    ناشناس

    سلام من برنامه حندوانه را که نگاه کردم و صحبت های خانم بهزاد را شنیدم یاد دوران مدرسه ی خودم افتادم من در آبادان زندگی می کردم و دبستانی که در آن درس می خواندم کنار یه پرورشگاه بود که بچه های آنجا هم به همین مدرسه می آمدن.یادم میاد که یکی از همکلاسی هایم که در همون پرورشگاه زندگی می کرد یه روز صبح که آمد مدرسه تمام انگشت هاش بقدری زخم داشت و داغون بود که نمی توانست مداد ش را در دست بگیرد وقتی خانم معلم دست های او را دید تعریف کرد که سرپرستشان برای تنبیه اش لای انگشتانش مداد گذاشته و تا می توانسته فشار میداده .هر زمان یاد اون همکلاسی و انگشتان کوچکش که چطور له شده بود می افتم آن بغض کهنه و قدیمی که هیچ زمانی از بین نمی رود دو باره از لابلای آن خاطرات دور خودش را بیرون می کشد و تبدیل به بارانی می شود که می خواهد تسکین دهد ولی افسوس که تسکینی نیست.

    قبول دارم/ندارم
    پاسخ
  4. 4

    معصی

    سلام من برنامه حندوانه را که نگاه کردم و صحبت های خانم بهزاد را شنیدم یاد دوران مدرسه ی خودم افتادم من در آبادان زندگی می کردم و دبستانی که در آن درس می خواندم کنار یه پرورشگاه بود که بچه های آنجا هم به همین مدرسه می آمدن.یادم میاد که یکی از همکلاسی هایم که در همون پرورشگاه زندگی می کرد یه روز صبح که آمد مدرسه تمام انگشت هاش بقدری زخم داشت و داغون بود که نمی توانست مداد ش را در دست بگیرد وقتی خانم معلم دست های او را دید تعریف کرد که سرپرستشان برای تنبیه اش لای انگشتانش مداد گذاشته و تا می توانسته فشار میداده .هر زمان یاد اون همکلاسی و انگشتان کوچکش که چطور له شده بود می افتم آن بغض کهنه و قدیمی که هیچ زمانی از بین نمی رود دو باره از لابلای آن خاطرات دور خودش را بیرون می کشد و تبدیل به بارانی می شود که می خواهد تسکین دهد ولی افسوس که تسکینی نیست.

    قبول دارم/ندارم
    پاسخ
  5. 5

    ناشناس

    من تمام موفقیت شما را پشت چهره ی این مرد فداکار و مظلوم شوهرتان دیدم .واون خانمی که گریه کردن ازشون سوال شد مطمینا زیر دست ی مرد بسیار نامرد بودند که اینطور اشکش در اومد.و حرف دل ی زن ایرانی و زد..شما موفق بودید پشتکار داشتید استعداد داشتید ولی اگر من به جای تهیه کننده خندوانه بودم اولین و بهترین هدیه رو به شوهر شما این مرد فداکار و از خود گذشته ..وبا تدبیر میدادم بعد هدیه به شما ی عزیز..از برنامه خندوانه خواهشمندم از مردهای خوب جامعه قدر دانی کنن که درس برای بقیه مردان شود چون به خد کافی زن در جامعه ایران له شده هست…

    قبول دارم/ندارم
    پاسخ

ارسال یک نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.