17 دیدگاه

  1. 9

    ناشناس

    بایداورابه سزای اعمالش برسانندحق او اعدام نیست بلکه تکه تکه کردن است

    پاسخ
  2. 8

    رضا

    سلام بایدسراین ملعون نجس ازتنش جدا کنند این ملعون فرزند همان شمروحرمله ملعون است بایدبسوزننش .

    پاسخ
  3. 7

    مجتبی

    به کدام گناه کشته شدی اتنا فقط به من بگید گناهش چه بودعدالت اگه این ،چطوراون بالا نشستی ونگاه کردی وکاری نکرد،اولین بارنبود،کیانا سادات،ستایش،پریا،حداقل جلوی این میگرفتی همون لحضه ایکه دستشو گازگرفت موفق به فرارمیشدچی میشدبعدم این مردک نجاست رورسوامیکرد،اتنا رفت،ولی بخاطرضعف عمیق پلیس درناتوانایی دستگیری قاتل نجس که بادوفقره قتل وتجاوز ازادزندگی میکردوجری شده بودوبه باوراینکه اینبارهم قصر درمیروددست بکاری زدکه ابروی ایرانی رابردهم راعزادارکردهرکس که ریزه ای وجدان داشت یاگریست یا اهی کشید،واقعان ننگ نیست مردی با۴۲سال سن زن وبچه داراگربگی شهوت داشتم بابا مگه زن نداشتی اگربگی هوس بودحرمزاده دخترشش ساله که بیست کیلووزنش نبودتادم زانوی توبودچه هوسی داشت جزپدرانه نوازش کردنش ،دیگرکشتنت چه بودچطورتونستی بکشیش عقده ای ،ایناعقده های حقارت که به کودک شش ساله اینگونه تجاوزکنی شکنجه اش کنی،حتا داعش بادشمنش نکردکه توباهمنوعت همسایه ات کردی هیچ توجی ندا رد،نبایدبه این نجاست تفاله سنگ دسشویی فرصت اعتراض به حکم دادتاوقت تلف کندبایدازایناحق اعتراض سلب شودواین قانون مزخرف تفاضل دیه همینطورزودتراعدامش کنید،لعنت به هرچی نامردی،روحت شاداتنای عزیز

    پاسخ
  4. 6

    ناشناس

    من بودم اسید به خوردش میدادم بیچاره آتنا

    پاسخ
  5. 5

    قادر

    اینو فقط باید بدن دست مردم تبریزحکمشو باید مردم اجرا کنند تا اونای که چنین شخصیتی دارن بدونن که مجازات این کارها چیه خدا صبر بده به پدر و مادرش

    پاسخ
    1. 5.1

      ناشناس

      باید زنده زنده بسوزوننش یا زنده دستو پاشو قط کنن اعدام کردن یه پاداشه براش نه سزا

      پاسخ
  6. 4

    ناشناس

    باید ان را خفه کنن جولوی همه‌ی مردم

    پاسخ
    1. 4.1

      ناشناس

      خدا لعنتش کنه…

      پاسخ
  7. 3

    زهرا

    وقتی این ماجرا روفهمیدم بندبندوجودم آتیش میباره منم دوتادختردارم….
    خدایی اون چ گناهی کرده بود که توعه لاشی سگ صفت حروم زاده چنین کاری کردی مرتیکه اشغال جزای توتیکه تیکه کردنه ن اعدام خدا جزاتوبده

    پاسخ
    1. 3.1

      ناشناس

      خدا لعنتش کنه تا الان سه تا دختر بچه ی بی گناه کشته شدن

      پاسخ
      1. 3.1.1

        ندا

        بله درست است خدا لعنتش کند

        پاسخ
  8. 2

    EXO_L

    یعنی من این یارو رو از نزدیک ببینمش جوری خار مادرو میارم جلو چشمش که به گوه خوردن بیوفته دیوث حیف زایمان ننش ، خاک بر سر بی آبروش واقعا بی شرمه فقط می‌تونم بگم باید اعدامش کنن حقش همینه…
    دلم برا آتنا می‌سوزه طفلک چقد سختی تحمل کرده خدا به خانوادش صبر بده ⁦:'( جای همچین فرشته ای وسط بهشته⁦⁦ ⁦…
    امیدوارم شر‌همچین انگلایی هرچه سریع تر از رو زمین کم شه…

    پاسخ
    1. 2.1

      ناشناس

      حقش اعدام نیست حقش اینه تا تکه تکه اش کنن باید تو زنده بودن وجود مردیشو میبریدن دستاشو قطع میکردن پاهاشو میشکستن تا بدونه که با اتنا چکار کرده وچه دردو عذابی به بچه داده ماها که دختر داریم لرزه به وجودمون میوفته وخودمونو جای مادر اتنا میزاریم اخ که چه داغیو دارن تحمل میکنن خدا لعنتش کنه بی وجدان بی همه چیزو

      پاسخ
      1. 2.1.1

        ناشناس

        باسلام واقعا ادم باید حرامزاده باشه بتونه اینکارو بکنه که فکرنمیکنه اون ادم اینکارو بکنه فکر میکنه خولق حیوانی داشته کثافت ادم نبوده بی وجدان به نزدمن اعدام حیفه برا همچین حیوانی باید دستوپاهاشو ببندن با قیچی یه تیکه از بدنشو بکنم نشادر بریزن روی زخمش من ۳۴سالمه دارای همسر هستم گریم گرفته برا آتنا جان خدا صبر به خانوادی محترمش بده

        پاسخ
      2. 2.1.2

        ناشناس

        واقعا باید تکه تکه اش کنند اول از سر انگشتانش شروع کنند بعد اسید بپاشند رو چشمش

        پاسخ
  9. 1

    فاطمه جم راد

    کودک که بودم…

    در دبستان دنیای کودک درس می خواندم
    هنوز ساختمانش در محله قدیمی و سنتی پیرسرا (محله ای سنتی در رشت) وجود دارد

    همانست که بود.

    یک مدرسه ی قدیمی، کنج یک کوچه با دو بر…
    آنروزها برایمان مدرسه همان بود که میدیدیم و در آن درس می خواندیم…
    دنیای کودک
    همه ی دنیایم بود

    هنوز ان راهروی چوبی اش که روی مغازه های مشرف به کوچه بود یادم هست

    کودکانه روی ان می دویدیم و مغازه دار مسن آقای حجتی که سقف مغازه اش زیر کف چوبی راهرو بود از سر و صدای دویدنمان ناراحت میشد و به مدیرمان اعتراض می کرد…

    و فردا دوباره بی آنکه بما تشری برود یا کج نگاهمان کند بما آدامس جوجه و پفک و … می فروخت.

    و ما باز یادمان می رفت و در آن بعدازظهرهای آفتابی پاییزی با بوی برگ های زرد و نارنجی
    وقت زنگ تفریح
    روی کف چوبی آن راهرو می دویدیم و شادی می کردیم.

    سالها که گذشت شنیدم آقای حجتی تنها پسرش را در جنگ از دست داده و تنها شده است.

    بعد خودش هم به رحمت خداپیوست.
    -خدایش بیامرزدش-

    هنوز که از آن محله می گذرم با عشق به آن ساختمان و آن مغازه ی کوچک بقالی با در و پنجره چوبی نگاه می کنم .

    هنوز دلم تنگ می شود برای بعدازظهرهای پاییزی که از خانه های مجاور صدای ساطور کوبیدن می
    آمد و ما کتاب میخواندیم و مشق می نوشتیم.

    حالا وقتی از کنار مدرسه رد می شوم
    دستم را که بلند میکنم به آن راهروی چوبی می رسد….

    قدم به قد دیوارهای مدرسه رسیده است.
    و نمی دانم من قد کشیده ام یا قامت دیوار مدرسه خم شده است؟!

    حالا…

    وقتی داستان آتناها را می شنوم
    فکر می کنم یک تشکر به همه آدمهای پاک دور و برم بدهکارم.

    من از مغازه دار پیر محله ی کودکی ام آقای حجتی ممنونم.

    من از پدر دوستم ابراهیم نجار…
    از پستچی و پاکبان پاک محله…
    از برادران دوستانم…

    و همه مردانی که با مردانگی و پاکی اشان اجازه دادند تا من بدون خط خوردن بزرگ شوم و ببالم متشکرم.

    چه خوب بود پاکی ادمها وقت کودک بودنم…

    بی محابا کودکی کردم

    و گرگی مرا به بهانه ای به قتلگاه نکشاند

    چه می دانیم…

    شاید آتنا هم می خواست یک روز مثل من بزرگ شود.

    روزی از محله کودکی اش عبور کند و بگوید:
    بچه که بودم اینجا پدرم بساط پهن می کرد… هر وقت دلتنگ پدر می شدم، کودکانه از خانه می دویدم تا بابا را ببینم
    بابا مرا که می دید
    انگار تو دلش قند آب می شد.
    لبخند می زد و لبخندش طعم آن قند توی دلش را می داد.
    یادش به خیر!
    پدرم چه شیرین لبخند می زد.
    و شاید می گفت:

    راستی… اینجا مرد رنگرزی بود که حالا نیست… سالهاست از او بی خبرم… چه مهربان بود!!!!!
    مثل عمویم دوستش داشتم!!!!!!!
    و …..
    !!!!!!!

    اما آتنا نتوانست!

    او نتوانست مثل من بزرگ شود و دلتنگ روزهای بهاری و پاییزی کودکی در محله ی قدیمی اش باشد

    و صادقانه دلش برای همه چیز و همه کس پر بکشد.

    نمی دانم چه اتفاقی برای معصومیت ان ارتباطهای ساده روزهای قدیم افتاده است.

    پدر دوستم، پدرم بود…
    و برادرش، برادرم…

    هنوز از هر کوچه که می گذرم دلم برای همه ی آن صداقتها تنگ می شود!

    دنیای کودک و کودکی ام را می گویم.

    یادش بخیر!

    ف.جم راد(رها)

    پاسخ
    1. 1.1

      ناشناس

      احسنت، واقعا گل گفتید،زمان ما مردم خیلی پاک بودن، ماها بدون دیدن وگذروندن این اتفاقات بزرگ شدیم،امیدوارم بقیه هم مثل مابزرگ شن

      پاسخ

ارسال یک نظر

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

تمامی حقوق متعلق به سایت موج باز است و هرگونه کپی برداری از مطالب منوط به دریافت اجازه کتبی است.